الهی شکر
الهی شکرت
خداوندا ز الطافت بسی شکر
که آرامش به سوی ملت آمد
برای ما که غمخواری نداریم
خدایی مهربان و سرمد آمد
خداوندا زگفتارت بسی شکر
که ملت را هوایی دیگر آمد
حمایت کن همه ایران ما را
که این وادی ز کوی دلبر آمد
دیار عاشقانی پاک و ساده
که هر جایش جهانی دیگر آمد
شعر از : لطفی
یکی بود یکی نبود
من داستانی کهنه ام مثل یکی بود و نبود
آنجا یکی بود و نبود اینجا ولی چیزی نبود
یک داستان کهنه ی از رنگ و رو افتاده ام
رنگ وجودم گشته است از نامرادیها کبود
اینک نمی دانم که بود در قصه ی بود و نبود
من بودم و ما بود و هم آن قصه ی بود و نبود
با من بگو آنجا که بود همرنگ آن بود و نبود
دانم فقط درکار من حرفی ز سر مستی نبود
این داستان کهنه را از قصه ها پاکش کنید
حتی اگر دانی که او روزی کسی بود و نبود
پاکم کنی گم می شوم خیلی ازین هم ساده تر
زیرا که می دانم خودم ز اغاز هم چیزی نبود
کوهی ز دودی لطفیا حالا برو هرگز نیا
در قصه ی بود و نبود نقش تو بود یکی نبود
شعر از : لطفی
دوست شاعر من
آن که گاهی بنده را خر می کند
خاطر ما را مکدر می کند
از قضا آواز او همچون خرست
می نشیند گاه عر عر می کند
بنده میگویم که او بیچاره است
چون فقط یک ساز از بر می کند
ساز و آوازش تماما شبدراست
گر چه گاهی شعر از بر می کند
عاشق کاه و جوی از ما شده
کاینچنین ما را مکدر می کند
گر ببخشم سیری او را نان جو
می نشیند ساز دیگر می کند
مانده یارم در میان جوی گل
غرق گل هم خاک بر سر می کند
گر نبخشم اندکش از نان جو
تا به گل بنشسته عر عر می کند.
بینوا چون هر دو چشمش بسته است
با زبانش دیده را تر می کند
شعر از : لطفی
دوست هم دوستای قدیم
آنکه با ما اینچنین تا می کند
هی نگفته راه خود طی می کند
وای از آن روزی که او راهی شود
نان نخورده سفره را قی می کند
طفلکی حتی اگر راضی شود
جای بازی فکر لی لی می کند
شعر از : لطفی
مزه ی قدرت
مزه ی قدرت نمی دانم كه چیست
كا ینهمه پر می شود پهنای لیست
آنقدر بعضی سراغش می روند
جای خالی مانده در تنگای نیست
لا اقل طعم قشنگی می دهد
كاینچنین پر می شود صفهای لیست
ما خوشیم و عطر باران و بهار
دائما ناظر شویم اینباره كیست
عمر مان طی شد در این دار فنا
روز و شب شد ذكرمان پهنای لیست
هر كه باشد كاش انصافی دهد
تا كه لطفی هم بداند خنده چیست
آرزومان خنده از جان و دل است
تا كنون نادیده ایم آن خنده چیست
خنده را خواهم فروخت ار سر زند
آن زمانی كه بدانم خنده چیست
طعم تلخی دارد آیا یا كه ترش
بایدش پرسید از پهنای لیست
هر كه ما را خنده ای مهمان كند
بار الها او شود سر خط لیست
گر چنین سازد خدای مهربان
نمره ی قدرت شود از بیست ، بیست
شعر از : لطفی
وطن
با نام سرباز وطن از تیغ بالا می روم
صد بار اگر تیرم زنند با عشق والا می روم
تا جان در این پیكر بود سرباز ایرانی منم
حتی اگر دارم زنند بی جان بالا می روم
این است آئین وفا در مسلك ایران ما
ایران چو ایمان من است در دشت و صحرا می روم
كوه و بیابانش مرا بوی بهشتی می دهد
با عشق ایران وطن تنها ی تنها می روم
از بهر آن زیبا سه رنگ همرنگ صحرا می شوم
روزی اگر لازم شود دریا به دریا می روم
از كوه و دشت و وادیش دارم هزاران خاطره
عا شق به خاك پاكشم نی دوش حالا می روم
شعر از : لطفی
دلیل زندگی
پرسیدم از پیری دلیل زندگی را
شادابی و سر مستیش در زندگی را
لبخند شیرینی زد و دادم جوابی
با آن جوابش داد شرح زندگی را
گفتا که عاشق باش و در عشقت قوی باش
تا این که در یابی دلیل زندگی را
گفتم که می گویند کار جاهلان است
گفتا که عاشق پیشه داند زندگی را
گفتم تو با این حال خوش با عشق هستی؟
گفتا که در یابش دلیل زندگی را
گفتم مگر عشق است تنها راه مستی
گفتا که عاشق پیشه داندزندگی را
گفتم که عاشق بر کدامین عشق هستی
گفتا همان عشقی که داد این زندگی را
گفتم بجز عشق خدا عشقی نداری
گفتا که عاشق گشته ام این زندگی را
گفتم مگر عشق خدا پایان ندارد
گفتا که با یاد خدا کن زندگی را
گفتم مگر این زندگی هم عشق دارد
گفتا خدا آورد عشق زندگی را
گفتم که من هم عاشقم این بند گی را
گفتا خدا قسمت کند صد زندگی را
شعر از : لطفی
جهان
جهان را خورد اهریمن و ما درگیر دیواریم
یقینا اهرمن شادست و ما هم گاه بیداریم
بسی خواب و گهی بیدار، گهی درگیر دیواریم
مثال طفلکی زیبا، که هر دم سخت بیماریم
بیا از خواب برخیزیم و بر اهریمنان تازیم
همانا از تبار رستمیم و سرور دنیا و سالاریم
بیا جانا قوی باشیم و عالم محو ما گردد
یقینا نیک میگردیم و زان دم مست و بیداریم
خدا با مردمان خوبست و این مردم سزاوارند
که روزی صبح برخیزند و گویند مست دیداریم
بیا ای مهدی زهرا، که اهریمن جهانخوارست
به آنی، طرفه العینی ،که ما مشتاق دیداریم
شعر از : لطفی
زمان
زندگی عرصه ی تاراج زمانست خدا می داند
زندگی صفحه ی مجهول مکانست خدا میداند
هر دمی لحظه ی نابست که تکراری نیست
گر بسوزد دمی از عمر خدا می داند
سخن از سوختن سال و مه هفته مگو
هر دم از عمر زمانیست خدا می داند
فرصت عمر به مانند سحابست که هی می گذرد
ابری و صاف و سیاهست خدا می داند
نگران باشم اگر ابر سفیدم گذرد
گذرا نیست سیه روز و خدا می داند
بار الها نظری کن تو بر آن ابر سپید
فصل سر مای سحابست و خدا می داند
شعر از: لطفی
هفت شهر
نه اینک کار دل داریم و نی دل کار ما دارد
حکایتها فراوانست و ما در گرد پرگاریم
بسی عطارها رفتند و ما در ورطه ی دنیا
همه در فکرمان اینست که سرداریم و سالاریم
